الشيخ ناصر مكارم الشيرازي ( تدوين سيد محمد عبد الله زاده )
127
گفتار معصومين ( ع ) ( فارسى )
اى دختر پيغمبر من هم گرسنهام هم برهنهام و هم فقيرم لطفاً من را بىنياز كنيد . حضرت فاطمه كه هيچ غذايى در خانه سراغ نداشت ، پوست گوسفندى را كه فرش امام حسن و امام حسين عليه السلام بود به پيرمرد داد . پيرمرد عرض كرد : اين پوست چگونه نياز من را بر طرف مىكند ؟ حضرت فاطمه عليها السلام گلوبندى را كه دختر عمويش به وى هديه كرده بود به او داد و فرمود : اين را به فروش و زندگى خودت را با آن تأمين كن . پيرمرد برگشت و جريان را خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله عرض كرد . آن حضرت گريست و فرمود : گردن بند را به فروش تا خدا به بركت عطاى دخترم براى تو گشايشى فراهم سازد . عمّار ياسر از رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه گرفت كه آن گردن بند را خريدارى كند . از پيرمرد پرسيد آن را چقدر مىفروشى ؟ گفت : به بهاى آن كه شكمم را از نان و گوشت سير كنى ، و يك برد يمانى بر تنم بپوشانى تا با آن نماز بخوانم ، و يك دينار پول بدهى تا مرا نزد اهل و عيالم برساند . عمّار گفت : من اين گردن بند را به بيست دينار و دويست درهم و يك برد يمانى و يك حيوان سوارى و نان و گوشتى كه تو را سير كند مىخرم . پيرمرد گردن بند را به عمّار فروخت و پولش را تحويل گرفت و خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله برگشت . حضرت از او پرسيد : آيا نيازت بر طرف شد ؟ عرض كرد : آرى ، به بركت عطاى فاطمه عليها السلام بى نياز شدم . حضرت فرمود : خدا در عوض ، به فاطمه عطايى بكند كه نه چشمى ديده و نه گوشى شنيده باشد . و بعد به اصحابش فرمود : خدا در اين دنيا چنين عطايى را به فاطمه كرده است ، زيرا پدرى مثل من و شوهرى مثل على و فرزندانى چون حسن و حسين به او داده است . وقتى عزرائيل فاطمه را قبض روح مىكند و در قبر از او بپرسند پيغمبرت كيست ؟ جواب مىدهد : پدرم . و اگر بپرسند : امامت كيست ؟ جواب مىدهد : شوهرم على عليه السلام . خدا گروهى از ملائكه را مأموريّت داده كه بعد از مردنش پيوسته بر او و پدر و